تبليغاتX
پیغام ماهی ها

پیغام ماهی ها

از یادت برده ام
جز عمر رفته ای که سنجاق دفترم شده
جز ترانه هایی که حالا از دستخطم می شناسم
هیچ از تو به یادم نمانده
باور کن.

نامی اگر نداشتم و نامی اگر نداشتی
نه حتی رشته ی نامربوطی بود
که این لحظات چندین ساله را به هم وصله کند.

از وقتی که رفتی
حتی چشمهایت را نمی دانم.
و اگر کفشهایم هنوز زنده بودند باید می گفتند که اینجا چه می کنم.
اینجا
نبش این میدانگاهی
پشت این در بسته با دیوارهای آجری.
بین عکسها می گردم. کدام تویی؟
آنها که منم معلوم است.
آنها که من نیستم؟
آنها که من نیستم زیاد است و هیچکدام به یادم تو را نمی آورد.
اما چرا ترک می خوری؟
چرا می ریزی؟
چرا سفید مانده جای آن که من نیستم؟
و سفیدی مجهول می گسترد.
پهن می شود روی تصویر آن که لابد منم.
حالا خودم را هم از یاد برده ام.

ابوذر رحیمی

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت20:22توسط ماهی کوچک | |



آری مادر در سکوت به قاب آهنین زل زده بود و

من صدایش را در گوشم فریاد می زدم تا از یاد ببرم

سکوت مبهم دنیا را...

من خواستم تا تو باشی و با تمام وجودم بودنت را فریاد زدم و

با فریاد هایم خواهش شدم و از چشمهای خسته دنیا چکیدم اما تو،

اما تو بی اعتنا به نبض های تند عاشقانه ام از کنار نگاه ملتمسانه ی بودنت همچو رگبار بهاری پایان یافتی...

و من تو را فراموش که نه؛ به دستان مهربان تنها کسم سپردم

ومن تو را فراموش که نه؛ در تمام لحظه های نبودنت در باد پاییزی رها کردم ...

چه قدر هوا دلنشین است برای عبور از همه ی تنهایی ها

این هوا بوی شروع تازه را در مشامم زمزمه می کند

و غوغای آمدن قاصدکی را در دلم به نجوا می نشیند..

چه قدر زیباست می نشینی به نظاره ی همه ی آن چه را که روزی از بودنش خستگی را فریاد می کردی...

من حتی لحظه های ساده ی بودنت را ، لحظه های ساده ی سرودنت را داد زدم ، فریاد کشیدم

اما آسمان هم فریاد مرا با بغض های شکسته ی خود در روزهای ابری پاسخی غم انگیز داد..

                                                                    روز آخر تابستان در هوای بارانی تهران

             خداحافظ برای همیشه...

                                              فقط همین...

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت19:16توسط ماهی کوچک | |



زیباترین حکمت دوستی به یاد هم بودن است،

نه در کنار هم بودن.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت3:0توسط | |



خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !
ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !
مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !
این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها
این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت16:4توسط | |



روز دختر رو به همه ي دختراي ايران زمين تبريك مي كم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت16:30توسط | |



 

ای كاش مردم قدر اشك رامی دانستند، منتها به اشك می گویندآب دیده ؛ ولی باید دیدچه دیده كه آن اشك راریخته ؟

اگرچشمش به یك آب وعلفی خورده وآن اشك را ریخته ، قیمت آن دیده هم معلوم است

ولی اگركسی چشمش به آن معشوق ازلی افتاده و داردگریه می كند هر دانه اش گنج است

و همه نعمتها و دولتها و خواسته ها و آرزوها رادرهمان نگاه به انسان می دهند .

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت17:26توسط | |



«به حسن خلق و وفا كس به يار ما نرسد
تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد

اگر چه حسن‌فروشان به جلوه آمده‌اند
كسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد

به حق صحبت ديرين كه هيچ محرم راز
به يار يك جهت حق‌گزار ما نرسد

هزار نقش برآمد ز كلك صنع و يكي
به دلپذيري نقش نگار ما نرسد

هزار نقد به بازار كائنات آرند
يكي به سكه صاحب عيار ما نرسد

دريغ قافله عمر كانچنان رفتند
كه گردشان به هواي ديار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصه او
به سمع پادشه كامكار ما نرسد»

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت13:21توسط | |



چند روزی است هوای باغ خنک شده است / آری نسیم به اینجا رسیده است

 
صدای شرشر آب از درون دلش شنیدنی است / شاید که از کنار آبشار گذشته است


نمیدانم چرا بعد از سالها نسیمی ، پا به باغ من گذاشته است !! باید از او

 سوال کنم که چرا به دشت اطراف سر نمیزند !؟

ای نسیم ، به باغ قاصدک خوش آمدی این باغ با نسیم ، خزان و زمستان میشود .

آرام و آهسته در این باغ قدم بزن ، شاید دلت به برخواستن قاصدک دل غمین شود.

اینجا قاصدکها پر از خبرند که هر خبری برای خود خبری زیبا و ماندنی ایست.

اگر با آمدنت فقط شکست باغ قاصدک را خواهانی بیا تا بگویمت شکست برای

 هرقاصدک پرواز بی بهانه و بی خبر است .

شاید بخواهی باغ را به باد دهی ، اما چشم و چراغ قاصدکها ، قاصدکی است

بزرگ و قدرتمند ، که با طوفان نیز پراکنده نمیشود .

اگر بتوانی همه قاصدک های باغ را پرواز دهی ، قاصدک بزرگ دوباره قاصدکها را

گردهم می آورد .

شاید برای کمک به باغ آمدی ، پس زود باش به پیش قاصدک بزرگ برو ،

برو ببین کمک به باغ از چه راه ممکن است ، بدان جواب در دست اوست

چرا که او ، خدای من ، رئیس باغ قاصدک (دل من) است.

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت16:4توسط | |



يادم باشد حرفي نزنم كه به كسی بربخورد

نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد

خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر

و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد در برابر فريادها سكوت كنم

و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم

و از آسمان درس پاك زيستن

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست ...

يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن

به دنيا آمده ام ..... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست دارم

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت15:20توسط | |



+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت12:0توسط | |